
نواي تازه
شنيدم مصرعي شيوا كه شيرين بود مضمونش
منم مجنون آن ليلا كه صد ليلاست مجنونش
به خود گفتم تو هم مجنون يك ليلاي زيبايي
كه جان داروي عمر توست در لبهاي ميگونش
بر آر از سينه جان شعر شورانگيز دلخواهي
مگر آن ماه را سازي بدين افسانه افسونش
نوايي تازه از ساز محبت در جهان سركن
كزين آوا بياسايي ز گردش هاي گردونش
به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ ديگر زن
كه خود آگاهي از نيرنگ دوران و شبيخونش
ز عشق آغاز كن تا نقش گردون را بگرداني
كه تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش
به مهر آويز و جان را روشنايي ده كه اين آيين
همه شادي است فرمانش همه ياري است قانونش
غم عشق تو را نازم چنان در سينه رخت افكند
كه غمهاي دگر را كرد ازين خانه بيرونش
غرور حسنش از ره مي برد اي دل صبوري كن
به خود بازآورد بار دگر شعر فريدونش
(فريدون مشيری)

+ نوشته شده در ساعت   توسط سارا
|

مسيح بر دار 
چه مي گذشت آنجا
كه از طلوع سحر
به جاي موج سپاس از دميدن خورشيد
به جاي بانگ نيايش در آستانه صبح
غبار و دود به اوج كبود جاري بود
هواي سربي سنگين به سينه ها مي ريخت
لهيب كوره آهن به شهر مي پيچيد
چه ميگذشت آنجا
كه جاي نازگل و ساز و باد و رقص درخت
به جاي خنده بخت
غبار مرگ بر اندام برگ مي باريد
نسيم سوخته پر مي گريخت مي افتاد
درخت جان مي داد
كبوتران گريزان در آسمان دانند
كه حال ماهي در زهرناك رود چه بود
كه چشم بيد در آن جاري پليد چه ديد
كه نيكروزي از آدمي چگونه رميد
كبوتران دانند
چراغ و آينه آب جاودان خاموش
نگاه و دست درختان به استغاثه بلند
نه ماه را دگر آن چهره گشود به ناز
نه مهر را دگر آن روي روشن از لبخند
چه ميگذشت آنجا ؟
چه مي گذشت ؟
نگاهي ازين دريچه به شهر
به مرغ و ماهي دريا
به كوه و جنگل و دشت
تن مسيح طبيعت به چار ميخ ستم
سرش به سينه اندوه جاوداني خم
(فريدون مشيری)

+ نوشته شده در ساعت   توسط سارا
|

روز ميلاد
براي من شب كتم است روز ميلادت
فداي آن كه چنين خوب و نازنين زادت
بپوي در ره شادي تو مبارك باد
بنوش شهد جواني كه نوش جان بادت
تو مرغ عشق مني نغمه خوان گلشن باش
خدا نگه بدارد ز چشم صيادت
اگر چه خسرو مايي وليك شيريني
هميشه شاد بماني به كام فرهادت
نسيم ياد تو همراه لحظه هاي منست
بگو چگونه توان بود غافل از يادت
سپس گوي خدا باش و دل ز دوست مگير
به شكر چهره ي زيبنده ي خدادادت
گزند اگر رسدت ناله در سحر افكن
كه لطف حق همه دم مي رسد به فريادت
دعا كنم كه همه عمر تو به سامان باد
به گوش كس نرسد ناله از دل شادت
گزافه گوي نيم عيش خوش به كامت باد
براي من شب كام است صبح ميلادت
مهدی سهيلی

+ نوشته شده در ساعت   توسط سارا
|

در چشم ديگري
در آسمان آبي اين چشم ناشناس
چون آسمان خاطره ي من ستاره ايست
ديدم ترا كه جلوه كنان در نگاه او
با من چنانكه بود ، هنوزت اشاره ايست
مي بينمت هنوز درين چشم ناشناس
اين چشم ناشناس كه رفت از برابرم
گويي تويي كه باز چو خورشيد شامگاه
مي تابي از دريچه ي روزن به خاطرم
آهنگي از نگاه تو مي آيدم به گوش
چون موج هاي خاطره ، غمگين و دلنواز
مي سوزدم به مستي و مي تابدم ز شوق
مي خواندم به گرمي و مي راندم به ناز
در ماهتاب خاطره مي بينمت هنوز
با آن شكنج زلف كه افشانده اي به دوش
گاهي به ناز مي گذري از برابرم
تا از درون سينه برانگيزي ام خروش
مي بينمت كه گام فرا مي نهي به پيش
در جامه اي سپيد كه پوشانده پيكرت
پيراهني كه دوخته اي از حرير ابر
چون آبشار نور ، فروريزد از برت
يك لحظه ، باز مي شنوم نغمه اي ز دور
آغشته با غبار زراندوز خاطرات
دل مي نهم به ناله ي پنهاني نسيم
تا بشنوم ترانه ي گمگشته ي حيات
مي آيدم به گوش ، صدايي شكسته وار
كز آن شراب خاطره در جام من بريز
زان باده ي نگاه كه در جام چشم تست
چون ساقيان ميكده در كام من بريز
بيچاره من ، كه باز به دامان آرزو
سر مي نهم كه بشنوم آهنگ ديگرت
غافل كه آن نواي فريبنده ، ديرگاه
افسرده در سياهي چشم فسونگرت
اما هنوز ، در دل اين چشم ناشناس
گويي خيال تست كه مي آيدم به چشم
مي بينمت هنوز ، كه مي خوانيم به ناز
مي بينمت هنوز ، كه مي راني ام به خشم
من مانده بر دريچه ي اين چشم ناشناس
چون دزد آشنا كه بكاود ز روزني
شايد چو نور ماه ، درآيم به خوابگاه
بينم كه در سياهي شب ، خيره بر مني
(نادر نادرپور)

+ نوشته شده در ساعت   توسط سارا
|

عروس عشق
هرآنكه در شب غربت غم پسر دارد
ز روز غمزدهيي هممچو من خبر دارد
منم به ياد عزيزان چو مرد خسته دلي
كه جسم در وطن و روح در سفر دارد
الا درازاي شبها تويي كه مي داني
صداي ناله ي من راه در سحر دارد
كجاست دست محبت كه با عنايت بخت
ز روي سينه ي من غصه بردارد
منم به كنج قفس در هواي جنگل دور
خوشا به حالت مرغي كه بال و پر دارد
من و دعاي دمادم دعايي از سر سوز
به جان آنكه چو من چشم خود به در دارد
به انتظار عزيزي بسا پدر كه مدام
دو گوش خويش به پيغام نامه بر دارد
صفاي باغ بود از هواي باراني
چو گل شكفته شود هر كه چشم تر دارد
به عالمي ندهم حال عارفانه ي خويش
خبر ز خواجه ندارم كه سيم و زر دارد
ز باده هاي مجازي به جز خمار مجوي
شرابخانه ي حق مستي دگر دارد
ز زير زلف نگاهي به ناز كرد و گذشت
هزار شكر كه چشمش به ما نظر دارد
نگارخانه ي طبعم ز يار نقش گرفت
عروس عشق بنازم كه صد هنر دارد
(مهدی سهيلی)

+ نوشته شده در ساعت   توسط سارا
|

دوست داشتن
ما شقايق كوهستان هاي وطنمان را
داريم
و هر كه را
كه تاب اين آتش رويان را
در سينه دارد
ما شقايق ها را دوست داريم
و روييدن و باليدنشان را
و به شباهنگامي چنين
پاسداري شان را
گرد آمده ايم
ما گل ها را دوست داريم
و نه تنها
گلها ي گلخانه را
كه گلهاي وحشي خوشبو را هم
و آزادي گفتن كلام عطر آگين دوست داشتن را
هر كه گلي مي پسندد
و هر كه گياهي
و هر كه رويش جاودانه جان را
باور دارد
با ما در اين برخاستن يگانه است
و ما برخاسته ايم
تا بيگانگي را باطل كنيم
با ترانه مهر
و در برابر آن كه چيدن گلها را داس درو به دست دارد
با كينه مادران
جدايي را همچنان
سنگ بر سنگ مي نهند
و اينك ديواري است
بگذار بر اين ديوار
مرغ من بنشيند و دست تو
او را كريمانه دانه بخشد
و ديوار
پله اي باشد
برآمدن ما را
چه در بالا
يك آسمان
به چشمان ما نگاه مي كند
و در پايين
گهواره و گور ماست
كه بر آن
همواره شقايقي سوزان مي رويد
(سياوش کسرائی)

+ نوشته شده در ساعت   توسط سارا
|


شبانه
شب، تار
شب، بيدار
شب، سرشار است.
زيباتر شبي براي مردن.
آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجري به من دهد.
***
شب، سراسر شب، يك سر
ازحماسه درياي بهانه جو
بيخواب مانده است.
درياي خالي
درياي بي نوا ...
***
جنگل سالخورده به سنگيني نفسي كشيد و جنبشي كرد
و مرغي كه از كرانه ماسه پوشيده پر كشيده بود
غريو كشان به تالاب تيره گون در نشست.
تالاب تاريك
سبك از خواب بر آمد
و با لالاي بي سكون درياي بيهوده
باز
به خوابي بي رؤيا فرو شد...
***
جنگل با ناله و حماسه بيگانه است
و زخم تر را
با لعاب سبز خزه
فرو مي پوشد.
حماسه دريا
از وحشت سكون و سكوت است.
***
شب تار است
شب بيمار ست
از غريو درياي وحشت زده بيدار است
شب از سايه ها و غريو دريا سر شار است،
زيبا تر شبي براي دوست داشتن.
با چشمان تو
مرا
به الماس ستاره هاي نيازي نيست،
با آسمان
بگو
(احمد شاملو)

+ نوشته شده در ساعت   توسط سارا
|

گل افيون
در عطر گرم آفتاب دشتهاي شرق
آنجا كه مي رويد براي آدمي گندم
اين دانه زرين براي زيست
اين هسته ي نيرو براي بودن مردم
گويند
مي رويد گلي مسموم
خشخاش
بندي او گردد هر آنكس بويدش يك بار
فرجام ، از هستي شود بيزار
درمان هر درديست
درمان براي مرگ
درمان براي زيست
خود نيز باشد درد بي درمان
اين هر دو گل خود را فدا كند تا انسان گيرد سر و سامان
اين هديه از يزدان
و آن تحفه از شيطان
در عطر گرم آفتاب دشت هاي شرق
آنجا كه مي رويد گل احساس شعر ما
بس شاعران خود را فدا كردند
تا انسان
شويد ملال درد از دامان
چونان گل گندم
خود را فدا كردند تا انسان رها گردد
تا چرخهاي زندگي گردد
از سر گرانبهاي آدمها
آسوده افكار خدا گردد
ز آن روزها و شامها و روزگاران
شبها گذشت روزها گم گشت
تا روز ما آمد
ديگر از اين تاريك بي بنياد
از كشتگاه كور
بر چشمه خورشيد راهي نيست
ز آن خوشه هاي زندگي پرورد
در دستهاي باد
جز پر كاهي نيست
طاعون به جاي نور از خورشيد مي بارد
ما را گناهي نيست
بر چشمه خورشيد راهي نيست
هر كشتكار كشته كاري خوب مي داند
جز خواب و بيهوشي ، خاموشي
ما را پناهي نيست
(نصرت رحمانی)

+ نوشته شده در ساعت   توسط سارا
|

نغمه ي روسبي
بده آن قوطي سرخاب مرا
رنگ به بي رنگي ي خويش
روغن ، تا تازه كنم
پژمرده ز دلتنگي خويش
بده آن عطر كه ميشكين سازم
گيسوان را و بريزم بر دوش
بده آن جامه ي تنگم كه مسان
تنگ گيرند مرا در آغوش
بده آن تور كه عرياني را
در خمش جلوه دو چندان بخشم
هوس انگيزي و آشوبگري
ه سر و سينه و پستان بخشم
بده آن جام كه سرمست شوم
خني خود خنده زنم
چهره ي ناشاد غمين
هره يي شاد و فريبنده زنم
واي از آن همنفسي ديشب من ه روانكاه و توانفرسا بود
ليك پرسيد چو از من ، گفتم
نديدم كه چنين زيبا بود
وان دگر همسر چندين شب پيش
او همان بود كه بيمارم كرد
آنچه پرداخت ، اگر صد مي شد
درد ، زان بيشتر آزارم كرد
پر كس بي كسم و زين ياران
غمگساري و هواخواهي نيست
لاف دلجويي بسيار زنند
جز لحظه ي كوتاهي نيست
نه مرا همسر و هم باليني
كه كشد ست وفا بر سر من
نه مرا كودكي و دلبندي
كه برد زنگ غم از خاطر من
آه ، اين كيست كه در مي كوبد ؟
همسر امشب من مي آيد
كاين زمان شادي او مي بايد
لب من اي لب نيرنگ فروش
بر غمم پرده يي از راز بكش
تا مرا چند درم بيش دهند
خنده كن ، بوسه بزن ، ناز بكش
(سيمين بهبهانی)

+ نوشته شده در ساعت   توسط سارا
|

بي درنگ باز مي گردم
بي درنگ باز مي گردم
به سرزميني كه با من آشناست
آسمانش را مي شناسم
و پرندگانش را
تا پوشش دلتنگي را بردارم
و دلمردگي ديرپاي ساليان غربت را
بر زمينش بگذارم
تا نرمي نگاههاي عاشقانه را
ديگر بار به خاطر بسپارم
بي درنگ باز مي گردم
بهخ سرزميني كه با شبش آشنايم
و با ستارگانش
كه شب را هميشه روشن نگه مي دارند
و مرا تنها نمي گذارند
بي درنگ باز مي گردم
به سرزميني كه به وسعت يادهاي من است
تا با پرندگانش پرواز كنم
تا به گياهانش برويم
تا با گلهايش بشكفم
تا با خورشيدش بدرخشم
تا با نسيمش بوزم
تا همراه بارانش ببارم
و اينسان
دل به پوچي نسپارم
بي درنگ باز مي گردم
به ريشه ام
به خويش
به حقيقت كه سالها به گورشان سپرده ام
و مدفنشان را از ياد برده ام
بي درنگ باز ميگردم
تا چشمهايم مي بيند
تا گوشهايم مي شنود
تا پاهايم مي رود
تا زبانم به كلامي پاك باز مي شود
و مي توانم پيامم را در گسترده ي باد پرواز دهم
كه زندگي لحظه ايست بين دوستي و دشمني
بي درنگ باز مي گردم
به سرزميني كه با تاريخش جغرافيايش زيسته ام
و در ناكاميهايش گريسته ام
بي درنگ باز ميگردم
(پيمان آزاد)

+ نوشته شده در ساعت   توسط سارا
|